![]() با رالها هر که خواند داخل این وبلاگ را ازدر رحمت بپوشان بر عیبهایش بهترین جامه را داخل این وبلاگ نباشد جز فرج هیچ خبری بارالها توخود کاری بکن تا کند این متنها در دلها اثری
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مهر 1388
شهریور 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آرشیو موضوعی
یوسف زهرا
راز گنج پنهان دعای فرج گفتگوئی در لحظاتی ناب انتظار باید کشید اعتقادبه وجود مصلح جهانی او می آید شرط آن همت ماست اتحاد ملی وانسجام اسلامی عوامل اتحاد وعوامل اختلاف تنها عامل عزت وسیادت اتحاد است وحدت در نهج البلاغه محمد (ص) زنده وجاوید خواهد ماند آیین پیامبر اسلام قبل از بعثت پیامبر وشرایع پیشین پیامبر والهام غیبی امام حسین ونماز ظهر عاشورا کیفیت عطش و تشنگی در کربلا فلسفه عزاداری بر امام حسین(ع) انس با مام حسین (ع) در مقابل انس با دنیا عربت های عاشورا آثار و نتایج نهضت عاشورا سفارش علامه امینی بر مداومت زیارت عاشورا شهید حاج همت شهید مهدی باکری سفر به سرزمینی از جنس نور کمربندهاتان را ببندید آب به رنگ خاک راز ونیاز با معبود منطق شهید با بچه های تفحص اشعاری از امام حسین (ع) یاد کنیم شهدا را با ذکر صلوات قدس منتظر باش ما می آئیم سفر سرب شهید سید مرتضی آوینی دارا و سارا انتفاضه الاقصی دلایل جنگی یهود با فلسطین علی (ع) و نقش او در ایجاد وحدت مبادا صبرت تمام شود علت سرگردانی انسان امروز عدل و عدالت خیر در برقراری اتحاد آثار وبرکات زیارت عاشورا انفجار نور امام خمينى در كلام شهيدان امام خمينى از نگاه انديشمندان خارجى ابعاد شخصیتی امام رضا(علیه السلام) ويژه نامه رحلت پيامبراسلام ص وشهادت امام حسن ع به سوی دفاع از خریم ولایت رای می دهم جستجو
پیوندها
گل رز
مدرسه علمیه حجت(عج) موعود رئیس جمهور وقت دانلود کردن نرم افزار کارت پستال وارسال آن امام علی (ع) کجائید ای شهیدان خدائی یارم منتظره اسلام ناب 8آذر استاذنا دیار رنج مجتمع آموزش علوم اسلامی کوثر :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
پروانه ها می نویسند
حاجی ، مردی بود که یک بار از روی چهره اش نخواندم که عملیات موفق بوده یا شکست خورده است . از روی چهره این مرد ، موفقیت ها یا مشکلات جنگ را نمی شد تشخیص داد .آرامش عجیبی در چهره اش حاکم بود . حاجی همیشه در خانه خودش را از خاک هم کمتر می دانست . بغض اش می گرفت و گریه می کرد ومی گفت :« من نمی توانم حق شما را ادا کنم!» (اینها ظرافت های روحی و شخصیتی حاجی بود) همیشه وقتی به خانه می آمد احساس شرمندگی می کرد . لحظه هایی که در خانه بود، من حق این که حتی شیر برای بچه ها درست کنم ، نداشتم . بارها اصرار می کرد که لباس ها و وسایل بچه ها رابشورد . نیمه شب ها که بچه ها بی قراری می کردند ، حاجی بر می خاست و کنار بچه ها بیدار می ماند . یک وقت هایی برای بچه های کوچک شیر خواره اش درد دل می کرد که :« از این بابا ، فقط یک اسم برای شما می ماند همه زحمت های شما با مادر شماست.» یک انسان بزرگوار به تمام معنا بود... صدای ما را از بهشت می شنوید... مادر جان ! من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازشکار وبی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند ونمی دانند برای چه زندگی می کنند وچه هدفی دارند واسلام چه می گوید ، بسیارند ای کاش به خود می آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان وتبلور خونشان به شما دوخته شده است ، به پا خیزید ، اسلام و خود را دریابید... قسمتی از وصیت نامه عروج سرخ در عملیات خیبر حاج محمد ابراهیم همت به همراه معاون خود اکبر زجاجی در 24 اسفند سال 1362 با موتور سیکلت برای بررسی جبهه نبرد در خطوط مقدم جزایر مجنون رفتند خمپاره ای از راه رسید و هردو را شهید کرد . همت که در بهار پا به دنیا گذاشته بود به بهار جاودانه پر کشید وبهار زمین رابرای آنان گذاشت که در انتظار رسیدنش بودند.
|+| نوشته شده توسط z.j در جمعه سی و یکم فروردین 1386 ساعت 8:55 بعد از ظهر
آقا مهدی یک روز برای کسب اطلاع از کمبودهای انبار به آن قسمت سرکشی می کرد وقتی مشغول بازدید از وضعیت انبار بود، مسئول انبار ،(حاج امرالله) که آقا مهدی را از قیافه نمی شناخت روبه او کرد و با صدای بلند گفت : جوان ! چرا همین کنار ایستاده ای ونگاه می کنی؟ بیا کمک کن تا این گونی ها را به انبار ببریم .آگر آمدی این جا که کار کنی ، باید پا به پای بقیه این بارها را از کامیون خالی کنی ! فهمیدی بابا؟ کتف آقا مهدی قبلا مورد اصابت تیر قرار گرفته بود و نمی توانست زیاد از آن کار بکشد .با این وصف ، مشغول کار شد نزدیک ظهر ، یکی از بچه های سپاه برای دادن آمار به حاج امرالله به آنجا آمد .حاج امرالله به او گفت: یک بسیجی پر کار امروز به کمک ما آمده . نمی دانم از کدام قسمت است ، می خواهم بروم از فرمانده اش بخواهم که او را به قسمت ما منتقل کند . وبه آقا مهدی اشاره کرد: آن سپاهی که ایشان را می شناخت، به سرعت به کمک آقا مهدی رفت وبه حاج امر الله گفت: آخر می دانی او کیست ؟ این آقا مهدی باکری است.فرمانده لشکر خودمان . حاج امرالله ودیگر بسیجی ها که به طرف او رفتند آقا مهدی بدون این که بگذارد آن ها حرفی بزنند، صورتشان را بوسید و گفت : حاج امرالله ! من یک بسیجی ام ، همین! صدای ما را از بهشت می شنوید... ... همیشه به یاد خدا باشید وفرامین خدا را عمل کنید، پشتیبان واز ته قلب ، مقلد امام باشید اهمیت زیاد به دعاها و مجالس اباعبدالله (ع) وشهدا بدهید که راه سعادت و توشه آخرت است همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید ورسالت آنها را رسالت خود بدانید وفرزندان خود را نیز همان گونه تربیت کنید که سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح ووارث حضرت ابوالفضل (ع) برای اسلام بار بیایند
قسمتی از وصیت نامه عروج سرخ وقتی که نیروهای لشکر عاشورا در عملیات بدر در ساحل دجله با دشمن پنجه در پنجه انداخته بودند در 25 اسفند سال 1363 گلوله ای میان پیشانی او نشست واورا از عالم خاک رهانید پیکرش را در قایقی گذاشتند تا به سوی دیگر دجله ببرند اما در میانه راه یک گلوله آرپی چی قایق را در هم شکست و مهدی به همراه امواج دجله رفت تا به دریا بپیوند. |+| نوشته شده توسط z.j در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 7:53 قبل از ظهر
|