تبليغاتX

پروانه ها می نویسند
پروانه ها می نویسند

 

پروردگارا شهدای ما را با سید الشهداء محشور فرما

                                                                        (امام خمینی ره)

سلام بر بدنها ی بی سرو سرهای بی بدن

سلام بر بدنهای بی دست و دستهای بی بدن

سلام برپاهائی که با مین هم آغوش شدند.

سلام بر چشمهائی که اکنون  در قتلگاهای فکه ، شلمچه ، سه راهی شهادت و تپه های الله

 اکبر به دیدبانی اعمال  ما مشغولند.

سلام بر دلهایی که تنها در عطش عشق خدا می سوختند.

سلام بر ترکشهایی که بر عطش عاشقانه  شهیدان افزودند.

سلام بر سینها هایی که پر درد بودند، وبا درد جنگیدند و با درد به شهادت رسیدند.

سلام برمشاهد جنوب و غرب ، بر فکه سکوی پرواز ، بر شلمچه شمیم عشق.

سلام بر اروند دریای نجات، بر حاج عمران کعبه عشق، بر دهلاویه و حماسه های چمران

سلام  بر سیمهای خارداری که از خون بسیجیها سیراب شدند.

سلام بر خاکریزهایی که هنوز خاکشان بوی بهشت می دهد و بر سنگرهایی که بوی مناجات

 می دهند.

سلام بر رشید مردان و غیور زنانی که هشت سال تاریخ دفاع مقدس این سرزمین را رقم زدند.

سلام بر سردارانی که خود به تنهایی یک لشگر بودند

سلام بر خرازی، ابوالفضل لشگر امام حسین (ع).

سلام بر حاج همت، ابراهیم لشگر حضرت رسول الله(ص)

سلام  بر باکریها، کربلائیان لشگر عاشوراء

بر زین الدین ،زینت لشگر علی بن ابی  طالب (ع)

بر زینعلی و صنعتکار و اربابی ، بر کربلا رفتگان لشگر نجف اشرف.

بر املاکی ایثارگر لشگر قدس، بر حاج بصیر ، بصیرت لشگر کربلا.

سلام بر گردانهایی که نگین لشگرها بودند.

وسلام بر همه آنانی که لحظاتی از عمرشان را در مسلخ نبرد گذرادند.

و برآنهایی که اکنون میهمان ملائکه هستند.

|+| نوشته شده توسط z.j در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 10:29 بعد از ظهر |

شعری از شهید سید مجتبی علمدار

 

ای کاش در دل ذره ای شور نوا بود.

احوال مابه حالت نی همصدا بود.

ای کاش شور جنگ در ما کم نمی شد.

این نامرادی شیوه مردم نمی شد.

ای کاش رنگ شهر بازی ام نمی داد.

در جبهه یا زهرا مرا برباد می داد.

امشب دل از یاد شهیدان تنگ دارم .

حال و هوای لحظه های جنگ دارم.

فرسنگها دورم زوادی محبت .

با یکدل خسته زنیش سنگ تهمت .

مسموم شد ساقی و پیمانه شکسته .

از بخت بد درب شهادت گشته بسته .

من ماندم و شرمندگی از روی یاران .

من ماندم و متن وصیتنامه پیر جماران.

من ماندم وشیطان نفس و جنگهایش .

من ماندم و شهر گناه و رنگهایش.

داغی به روی داغهای دیگرم شد .

از آنچه می ترسیدم آخر برسر شد.

از زرق وبرق شهر خود نیرنگ خوردم.

آن معنویتهای جنگ از یاد بردم.

خود را به انواع گنه آلوده کردم.

در راه ناحق کوشش بیهوده کردم.

از دفتر دل نام الله پاک کردم.

دل را به زیر کوه عصیان خاک کردم .

اکنون پشیمان آمدم با این تمنا.

یا رب کرم کن جرم وعصیانم ببخشا. 

  

|+| نوشته شده توسط z.j در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 5:10 بعد از ظهر |

یاد کنیم شهدار ا باذکر صلوات

 

مثل شهید مثل شمع است که خدمتش از نوع سوخته شدن

وفانی شدن وپرتو افکندن است،

تا دیگران در این پرتو که به بهای نیستی او تمام شده بنشینند وآسایش بیابند

وکار خویش را انجام دهند، آری ،شهدا شمع محفل بشریت اند؛

سوختند ومحفل بشریت را روشن کردند.

اگر این محفل تاریک می ماند هیچ دستگاهی نمی توانست

کار خود را آغاز کند یا ادامه دهد.

 

                                  استاد شهید مرتضی مطهری

 

  آیا به نظر شما این گونه نیست ؟بیائیم کمی فکر کنیم.

 

|+| نوشته شده توسط z.j در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 3:52 بعد از ظهر |

 

آبی به رنگ خاک

 

راه باز است ، معبرها پاک شده اند ، لابه لای سیم خاردارها ، پلاک ها چشمک می زنند وشهدا هنوز ایستاده اند وبا سرانگشت وفا، نقطه رهایی را نشان می دهند .

خط هنوز شکسته نشده است ، کوله پشتی بسیجی ها لب خاکریز نشسته است ،

فرمانده فریاد می زند :

 سنگر بکن ای برادر ، امروز هم روز جنگ است ، امروز ام قلم ها ،سر نیزه های تفنگ است ، امروز میدان معنا ، خودعرصه کارزار است ، هر واژه ای یک گلوله ، هرجمله ای یک تفنگ است ، قلم هایی به عدد اراده ها ...

باید دست به کار شد اینجا مجنون است ، جزیره عاشقان ، صدای فرمانده از لابه لای نیزارها تا اعماق تاریخ می رسد

« اگر ماندید ، بنویسید ، حقانیت و مظلومیت این بچه ها را »

|+| نوشته شده توسط z.j در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 7:5 قبل از ظهر |

 

 

سفر سرب

 

باروت با انفجار چاشنی ته پوکه ،آتش گرفت وگاز آن آزاد شد.آتشفشان  جهنم درون پوکه،فشنگ را ازجای کند واز جان لوله ی تفنگ M16-A بیرون راند.

مرمی سربی فشنگ، به ریل خان های لوله ی تفنگ افتاد و رانده شد. تنگنای لوله ،سرب غلتان را می فشرد و ریل خان ها او را به چرخش جهت می داد. به ناگاه از لوله بیرون شد وبی اختیار ، در آسمان چرخید ورفت.

سرب سرخ، بدور خود می چرخید و زوزه کشان هو ا را در می نوردید وبه جلو می تاخت ؛سرعت! نیاز به محاسبه نبود. مسافت ! 10 متر – 100متر- یا...چه اهمیتی داشت !!

به ناگاه آن سرب گداخته به هدف رسید؛ پارچه ونسوج آن را پارید. به پوست رسید ،از آن گذشت ،به استخوان سختی برخورد، آن را نیز شکافت ،خیالش راحت شد که از صدر صندوق گذشت : این صدر در طول سال ها، چقدر ضیق وشرح یافته بود!

به قلب که رسید آن را گداخت ؛هرچند ،قبلاً بارها سوخته بود وتعدد داغ ها،پیکر آن را خالدار ساخته بود. بوی قلب سوخته برخاست ،اما سرب گداخته نایستاد.گذشت.

به پرده ای برخورد کرد،پلک فواد بود.گشوده شد. سرب، در پهنه ی پرتوی از نور چشم آن،قِل خورد. به درون رسید. شدت نور مشعشع آنجا، سرخی آن سرب را همچون حفره ای تاریک می نمایاند :سیاه چاله!

به ناگاه توده ی نوری که از آنجا خارج می شد ،از اونیز عبور کرد: دلی بود، که جست .از قفس رست. سرب ،حیران وسرگردان ،سرد شد وگم رفت.

توده ی نور، دور و دور و باز هم دور ،رفت تا دور! دوری اما نزدیک .

ماند،تاریکی و،نعشی نقش بر زمین وسربی سرد وسفت ،مانده در توده ای گوشت و رگ وپی!

قطره ای خون ،برخاک چکید و جارید .

نور اما ،به افلاک رهید و پرتوید :که

 « ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا ،بل احیاء عند ربهم یرزقون»

فکر نکنید کسانی که در راه خدا کشته شده اند مرده اند ،بلکه زنده اند ونزد پروردگارشان روزی می خوردند .

|+| نوشته شده توسط z.j در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 6:27 بعد از ظهر |

کمربندهاتان را ببندید

 

ما هدفمان پیاده کردن اهداف بین الملل اسلامی در جهان فقر و گرسنگی است . ما می گوییم تا شرک وکفر هست ، مبارزه هست و تا مبارزه  هست ، ما هستیم . ما بر سر شهر و مملکت با کسی دعوا نداریم . ما تصمیم داریم پرچم « لا اله الا الله» را برقلل رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزار در آوریم .پس ای فرزندان ارتشی و سپاهی و بسیجی ام ! و  ای نیروهای مردمی ! هر گز از دست دادن موضعی را با تاثر و گرفتن مکانی را . با غرور و شادی بیان نکنید که اینها در برابر هدف شما به قدری نا چیزند که تمامی دنیا در مقایسه با آخرت.

پدران و مادران و همسران و خویشاوندان شهدا، اسراء، مفقودین و معلولین ماتوجه داشته باشند که هیچ چیزی از آنچه فرزندان آنان به دست آورده اند کم نشده است . فرزندان شما در کنار پیامبر اکرم (ص) وائمه اطهارند .پیروزی و شکست بر آنان فرقی ندارد . امروز ، روز هدایت نسل های آینده است .کمربندهاتان را ببندید که هیچ چیز تغییر نکرده است.

امروز ، روزی است که خدا این گونه خواسته است ودیروز خدا آن گونه خواسته بود وفردا ان شاء الله روز پیروزی جنود حق خواهد بود . ولی خواست خدا هر چه هست ، ما در مقابل آن خاضع ایم و ما تابع امر خداییم وبه همین دلیل طالب  شهادتیم و تنها  به همین دلیل است که زیر بار ذلت و بندگی غیر خدا نمی رویم

 

                                                        پیام امام خمینی (ره) به مناسبت پذیرش قطعنامه

|+| نوشته شده توسط z.j در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 ساعت 12:30 بعد از ظهر |

 

با بچه های تفحص

 

 

سومی گمنام بود.

 

بهمن سال هشتاد فکه بودیم . سیزده روز بود خبری نبود یه نیت پنج تن رفتیم تا بعد از ظهر پنج شهید پیدا کردیم .یکی گمنام وچهار تا با هویت .وقتی رسیدیم مقر ، یکی پرسید(به کی توسل کرده بودید؟)

گفتم به پنج تن .

گفت: چندمی شهید گمنام بود؟

جا خوردم گفتم: سومی

حضرت زهرا(س) هم سومین آل عبا بود .

 

ایام نوروز بود، خانواد ها برای بازدید می آمدند طلاییه .کار گیر کرده بود وما شرمنده خانواد های شهدای مفقود بودیم. شب ولادت امام رضا(ع) مقر بچه های لشکر 31 عاشورا جشن بود.آخر کار ناگهانی متوسل شدم به آقا ابوالفضل (ع). مجلس با صفایی شد.

صبح بچه ها گفتند: به نام آقا ابوالفضل(ع)برویم.

گفتم: روز ولادت امام رضا(ع)!

گفتند دیشب حال داد. امروز هم از ابوالفضل عیدی می گیریم .

نشستم پشت بیل.

شهید پیدا کردیم ، اسمش « ابوالفضل خدایار» بود بچه کاشان ، از گردان امام محمد باقرع) گروهان حبیب .

حسابی ذوق زده شده بودیم .

به بچه ها گفتم :« اگر شهید دیگری به نام ابوالفضل پیداشد طلاییه گوشه ای از حرم عباس(ع) است.» کا را دوباره شروع کردیم چند بیل زدیم بچه ها ریختند داخل گودال فریاد زدند : یا ابوالفضل.

پریدم پایین .دیدیم دست یکی از بچه ها ،یک دست بریده است از محلی که دست افتاده بود آب زد بیرون .فکر کردیم قمقمه است قمقمه اش خشک خشک بود.

آرام آرام شهید را بیرون آوردیم هویت پلاکش را استعلام کردیم .اعلام کردند : شهید ابوالفضل ابوالفضلی گردان امام محمد باقر(ع) گروهان حبیب »

گفتم : اینجا خود حرم ابوالفضل عباس (س) است.

 

|+| نوشته شده توسط z.j در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 ساعت 10:33 قبل از ظهر |