تبليغاتX

پروانه ها می نویسند
پروانه ها می نویسند

 

 

حاج همت

 

حاجی ، مردی بود که یک بار از روی چهره اش نخواندم که عملیات موفق بوده یا شکست خورده است . از روی چهره این مرد ، موفقیت ها یا مشکلات جنگ را نمی شد تشخیص داد .آرامش عجیبی در چهره اش حاکم بود . حاجی همیشه در خانه خودش را از خاک هم کمتر می دانست . بغض اش می گرفت و گریه می کرد ومی گفت :« من نمی توانم حق شما را ادا کنم!» (اینها ظرافت های روحی و شخصیتی حاجی بود) همیشه وقتی به خانه می آمد احساس شرمندگی می کرد . لحظه هایی که در خانه بود، من حق این که حتی شیر برای بچه ها درست کنم ، نداشتم . بارها اصرار می کرد که لباس ها و وسایل بچه ها رابشورد . نیمه شب ها که بچه ها بی قراری می کردند ، حاجی بر می خاست و کنار بچه ها بیدار می ماند . یک وقت هایی برای بچه های کوچک شیر خواره اش درد دل می کرد که :« از این بابا ، فقط یک اسم برای شما می ماند همه زحمت های شما با مادر شماست.» یک انسان بزرگوار به تمام معنا بود...

 

 

صدای ما را از بهشت می شنوید...

 

مادر جان ! من متنفر بودم  و هستم از انسانهای سازشکار وبی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند ونمی دانند برای چه زندگی می کنند وچه هدفی دارند واسلام چه می گوید ، بسیارند ای کاش به خود می آمدند.

از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان وتبلور خونشان به شما دوخته شده است ، به پا خیزید ، اسلام و خود را دریابید...

                                                                                                 قسمتی از وصیت نامه

 

 

عروج سرخ

 

 در عملیات خیبر حاج محمد ابراهیم همت به همراه معاون خود اکبر زجاجی در 24 اسفند سال 1362 با موتور سیکلت برای بررسی جبهه نبرد در خطوط مقدم جزایر مجنون رفتند خمپاره ای از راه رسید و هردو را شهید کرد . همت که در بهار پا به دنیا گذاشته بود به بهار جاودانه پر کشید وبهار زمین رابرای آنان گذاشت که در انتظار رسیدنش بودند.

 

|+| نوشته شده توسط z.j در جمعه سی و یکم فروردین 1386 ساعت 8:55 بعد از ظهر |