تبليغاتX

پروانه ها می نویسند
پروانه ها می نویسند

 

 

آقا مهدی

 

یک روز برای کسب اطلاع از کمبودهای انبار به آن قسمت سرکشی می کرد وقتی مشغول بازدید از وضعیت انبار بود، مسئول انبار ،(حاج امرالله) که آقا مهدی را از قیافه نمی شناخت روبه او کرد و با صدای بلند گفت : جوان ! چرا همین کنار ایستاده ای ونگاه می کنی؟ بیا کمک کن تا این گونی ها را به انبار ببریم .آگر آمدی این جا که کار کنی ، باید پا به پای بقیه این بارها را از کامیون خالی کنی ! فهمیدی بابا؟ کتف آقا مهدی قبلا مورد اصابت تیر قرار گرفته بود و نمی توانست زیاد از آن کار بکشد .با این وصف ، مشغول کار شد نزدیک ظهر ، یکی از بچه های سپاه برای دادن آمار به حاج امرالله به آنجا آمد .حاج امرالله به او گفت: یک بسیجی پر کار امروز به کمک ما آمده . نمی دانم از کدام قسمت است ، می خواهم بروم از فرمانده اش بخواهم که او را به قسمت ما منتقل کند .

وبه آقا مهدی اشاره کرد: آن سپاهی که ایشان را می شناخت، به سرعت به کمک آقا مهدی رفت وبه حاج امر الله گفت: آخر می دانی او کیست ؟ این آقا مهدی باکری است.فرمانده لشکر خودمان .

حاج امرالله ودیگر بسیجی ها که به طرف او رفتند آقا مهدی بدون این که بگذارد آن ها حرفی بزنند، صورتشان را بوسید و گفت : حاج امرالله ! من یک بسیجی ام ، همین!

 

 

صدای ما را از بهشت می شنوید...

 

... همیشه به یاد خدا باشید وفرامین خدا را عمل کنید، پشتیبان واز ته قلب ، مقلد امام باشید اهمیت زیاد به دعاها و مجالس اباعبدالله (ع) وشهدا بدهید که راه سعادت و توشه آخرت است همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید ورسالت آنها را رسالت خود بدانید وفرزندان خود را نیز همان گونه تربیت کنید که سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح ووارث حضرت ابوالفضل (ع) برای اسلام بار بیایند

                                                                                             

                                                                                                       قسمتی از وصیت نامه

 

 

عروج سرخ

 

وقتی که نیروهای لشکر عاشورا  در عملیات بدر در ساحل دجله با دشمن پنجه در پنجه انداخته بودند در 25 اسفند سال 1363 گلوله ای میان پیشانی او نشست واورا از عالم خاک رهانید پیکرش را در قایقی گذاشتند تا به سوی دیگر دجله ببرند اما در میانه راه یک گلوله آرپی چی قایق را در هم شکست و مهدی به همراه امواج دجله رفت تا به دریا بپیوند.

|+| نوشته شده توسط z.j در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 7:53 قبل از ظهر |