تبليغاتX

پروانه ها می نویسند
پروانه ها می نویسند

 

 

سفر سرب

 

باروت با انفجار چاشنی ته پوکه ،آتش گرفت وگاز آن آزاد شد.آتشفشان  جهنم درون پوکه،فشنگ را ازجای کند واز جان لوله ی تفنگ M16-A بیرون راند.

مرمی سربی فشنگ، به ریل خان های لوله ی تفنگ افتاد و رانده شد. تنگنای لوله ،سرب غلتان را می فشرد و ریل خان ها او را به چرخش جهت می داد. به ناگاه از لوله بیرون شد وبی اختیار ، در آسمان چرخید ورفت.

سرب سرخ، بدور خود می چرخید و زوزه کشان هو ا را در می نوردید وبه جلو می تاخت ؛سرعت! نیاز به محاسبه نبود. مسافت ! 10 متر – 100متر- یا...چه اهمیتی داشت !!

به ناگاه آن سرب گداخته به هدف رسید؛ پارچه ونسوج آن را پارید. به پوست رسید ،از آن گذشت ،به استخوان سختی برخورد، آن را نیز شکافت ،خیالش راحت شد که از صدر صندوق گذشت : این صدر در طول سال ها، چقدر ضیق وشرح یافته بود!

به قلب که رسید آن را گداخت ؛هرچند ،قبلاً بارها سوخته بود وتعدد داغ ها،پیکر آن را خالدار ساخته بود. بوی قلب سوخته برخاست ،اما سرب گداخته نایستاد.گذشت.

به پرده ای برخورد کرد،پلک فواد بود.گشوده شد. سرب، در پهنه ی پرتوی از نور چشم آن،قِل خورد. به درون رسید. شدت نور مشعشع آنجا، سرخی آن سرب را همچون حفره ای تاریک می نمایاند :سیاه چاله!

به ناگاه توده ی نوری که از آنجا خارج می شد ،از اونیز عبور کرد: دلی بود، که جست .از قفس رست. سرب ،حیران وسرگردان ،سرد شد وگم رفت.

توده ی نور، دور و دور و باز هم دور ،رفت تا دور! دوری اما نزدیک .

ماند،تاریکی و،نعشی نقش بر زمین وسربی سرد وسفت ،مانده در توده ای گوشت و رگ وپی!

قطره ای خون ،برخاک چکید و جارید .

نور اما ،به افلاک رهید و پرتوید :که

 « ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا ،بل احیاء عند ربهم یرزقون»

فکر نکنید کسانی که در راه خدا کشته شده اند مرده اند ،بلکه زنده اند ونزد پروردگارشان روزی می خوردند .

|+| نوشته شده توسط z.j در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 6:27 بعد از ظهر |