
در التهاب کوچه غوغای عطر یاس هوش از سرم برده است
کاش امشب آغوش خدایم گشوده شود
ونیمه نگاه خورشید هم نصیب ما شود
می دانی این روزها روی همه قطره های باران،
خدا می نویسد که مبادا صبرت تمام شود
ای مولای من ما از دیدار چهره نیکویت محروم واز درک دولت کریمه ات بی نصیب
ونوازش دستان حیدریت را خواهانیم پس بیا :
که امروز امیر در میخانه تویی تو فریاد رس ناله مستانه تویی تو
|
+| نوشته شده توسط z.j در شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 6:11 بعد از ظهر
|